تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه
    😐
  • ۳۰ مهر ۰۰، ۱۷:۰۵ - سعید سجادی
    آمین💜

نجات طفل

 

 

🍃بدوبدو از پله ها پایین رفت، سریع خودش را به سرکوچه رساند.

🎋ماشین‌های آن سوی خیابان ویراژ می دادند و صدای موسیقی‌هایشان گوش را کر می‌کرد.
فرزندش در بغلش بود، دلواپسی امانش را بریده بود، اشک هایش سرازیر شده بود، همین طور امام زمان(عج) را صدا می‌زد و گه گاهی به طفل بی هوشش نگاه می‌کرد.

🍂کسی صدایش را نمی‌شنید ، چشمهما نابینا و گوش جان‌ها کر شده بود. ماشین ها از جلویش می گذشتند، اما کسی نمی ایستاد.
چندبار ذکر یا با الحسن اغثنی سر داد، ناگهان ماشینی در مقابلش ایستاد.

🌾_بیا بالا، کارها خدا یکدفعه‌ای چهره پریشونت رو دیدم.

☘️امیر در حالی که اشک شوق از گوشه چشمانش سرازیر شده بود؛ سوار ماشین شد و با راننده به سمت بیمارستان رفتند.

#داستانک
#مهدویت
#به_قلم_آلاله

🆔 @tanha_rahe_narafte

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

ابر سایه‌افکن


 

❓داستان زندگی پیامبر خدا را در جوانی خوانده‌اید، و یا شنیده‌اید و یا فیلمش را دیده‌اید؟

🔺در یکی از سفرهای تجاری، که رهبری و هدایت کاروان اموال حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها را به عهده داشت، ابری بالای سر حضرت سایه انداخته بود تا از گرمای سوزان در امان باشد.

💯از زاویه دیگری هم می‌شود به این موضوع نگاه کرد. خداوند می‌خواست نشانه‌هایی را برای مردم بفرستد تا به عظمت و بزرگی حضرت پی ببرند و قبل از رسیدن به مقام نبوت دل‌های آماده به سویش متمایل گردد.

⭕️این نشانه یکی از صدها نشانه‌ای هست که از رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلم به فرزندش حضرت مهدی ارواحناله‌الفداء می‌رسد.

🔺زمان ظهور، ابری بالای سر نورانی‌شان حرکت می‌کند. ندادهنده‌ای ندا خواهد داد: او جانشین خداست، از او اطاعت کنید.

😇آه شوقاً لرویته
چقدر مشتاق چنین روزی هستیم.

🔹«پیامبرگرامی اسلام(صلی‌الله علیه و آله و سلم)»:
یخرُجُ المَهدی و علی رَأسِه غَمامَةٌ فیها مُنادٍ ینادی «هذا المَهدی خَلیفةُ اللهِ فَاتَّبِعوهُ»

🔸زمانی که حضرت مهدی (علیه‌السلام) ظهور می‌کند ابری بالای سر دارد که در آن منادی ندا می‌کند «این مهدی خلیفة‌الله است، از او متابعت و پیروی کنید.»

📚بحار، ج ٥١، ص ٨١.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

همدلی با نیروها

 


 

🍃محمود فرمانده گردانی بود که با نیروهایش همدل بود. حتی وقتی که دور از آنها بود؛ اما نمی توانست از فکرشان خارج شود.

🌺یک بار با عده ای از رزمندگان رفته بود کامیاران. موقع ناهار به رستورانی می‌روند. همراهان برای ناهار مرغ سفارش می‌دهند.
محمود گفت: «برای من سفارش ندهید. » ما مشغول خوردن مرغ بودیم و او داشت با نان های سر میز خودش را مشغول می‌کرد.

☘️یکی از رزمنده ها گفت: «من فکر کردم روزه هستی که غذا سفارش ندادی؟ »

🌾محمود گفت: «من چطور می توانم اینجا بنشینم و مرغ بخورم در حالی که نیروهای گردانم در آماده باش هستند و به این غذا دسترسی ندارند. »

🌸همین اتفاق در بار دیگری که بچه ها در همین کامیاران می‌خواستند ساندویچ بخورند، اتفاق افتاد و محمود به خاطر نیروهایش لب به ساندویچ نزد.

راوی: جواد انصاری فر؛ هم رزم شهید و حمید شفیعی

📚۱.کتاب گردان نیلوفر ؛ خاطرات شهید محمود پایدار. نوشته: محمد رضا عارفی. ناشر: لشکر ۴۱ ثار الله کرمان. نوبت چاپ: سوم- ۱۳۸۸ صفحه ۷۴

۲. رندان جرعه نوش؛ خاطرات حمید شفیعی، نویسنده و راوی: حمید شفیعی،صفحه ۱۲۴

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

شبیه رفیق

 

[ عکس ]
#بسم_‌‌الله
#یک_حبه_نور

♨️شبیه رفیق

🔥فرشید دوست کیان، چپ می‌رفت، راست می‌رفت دروغ پشت دروغ می‌گفت. آنقدر دروغ به هم بافت تا کم‌کم او هم شبیه‌اش شد.

☄️مصطفی از کیان در مورد قبول شدن در مصاحبه پرسید. او به دروغ گفت: «منو قبول نشدن! حرفا می‌زنی هااا ! »
همان لحظه به اشتباه خود پی برد و پشیمان شد؛ ولی دیگر خجالت می‌کشید بگوید دروغ گفتم.

❄️_کیان باباجان، به مادربزرگت سر زدی؟؟
باز هم دروغ گفت.

🍁سرش را میان دو دستش گرفته بود به حال و روز خودش نفرین می‌کرد. حالش از خودش بهم می‌خورد او که اینطور نبود؟

🔺باید دوستی پیدا می‌کرد که رویه‌اش مثل فرشید نباشد.

🔺 راستگوتر کسی‌ست که بیشتر فرمانبردار خدا باشد. حتی اگر کوهی از مشکلات در برابرش قرار گیرد باز هم امن‌ترین و محکم‌ترین پناه را خدا می‌داند.

✨ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَکُونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ؛ اى کسانى که ایمان آورده اید! از مخالفت با فرمان خدا پروا کنید و با راستگویان باشید.

📖 سوره‌توبه، آیه۱۱۹.

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

باد کولر

 

💨 باد کولر مستقیم به صورتم می‌خورد. تمام بدنم یخ‌ می‌زند. دور تندِ کولر، خانه را مثل سردخانه کرده است. معلم بازنشسته هستم. دکتر برای بیماری‌ام هوای پاک روستا را تجویز کرده‌ است. چند روزی‌ست از روستا به شهر آمده‌ام، دلتنگ نوه‌هایم شده‌ام.

👓 عینکم را روی چشمهای سیاهم می‌گذارم.
نگاهی گذرا به دورتادور سالن می‌اندازم.
محسن سرگرم بازی نبرد خلیج‌فارس است.
فاطمه روی مبل زرشکی لَم داده و ورق‌های پایانی رُمان پیامبر بی‌معجزه را می‌خواند. اشک‌هایش از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌های سرخ و سفیدش غلت می‌خورد.

🚂علی قطار اسباب‌بازی‌اش را راه می‌اندازد. صدای دودو چی‌چی‌ سکوت خانه را می‌شکند.
مریم کنار اُپنِ آشپزخانه ایستاده است. گوشی موبایل را کنار گوش راستش می‌گذارد و شانه‌اش را به آن می‌چسباند. همان‌طور که به حرف‌های طرف مقابل گوش می‌دهد پیاز را درون بشقاب ریز‌ریز می‌کند. چشم‌های درشت و قهوه‌ای‌‌اش سرخ می‌شود. اشک‌ها تندتند فرو می‌ریزد. صدایِ فین‌فین که بلند می‌شود. دستمال‌ کاغذی را با دست چپ بیرون می‌کشد به داد بینی پهن و گُنده‌اش می‌رسد.

🚪صدای تق‌تق در می‌آید. نرگس و علی بی‌خیال به کارشان ادامه می‌دهند. مریم سرش را به داخل سالن می‌آورد و نگاهی به بچه‌ها می‌اندازد. علی نگاه مادر را شکار می‌کند. مادر با زبان بدن، در را نشان می‌دهد. علی با لب‌ولوچه آویزان به طرف در می‌دود. سوز گرما به درون خانه می‌ریزد.

🌼همزمان با بازشدن در، دست‌های پُر از پلاستیک خرید پدر وارد خانه می‌شود. مریم عذرخواهی و خداحافظی می‌کند. گوشی را روی اُپن می‌اندازد. حسین را از زیر بار سنگین خرید نجات می‌دهد. فاطمه سریع خودش را جمع‌و‌جور می‌کند.

💦روی پیشانی حسین، قطرات درشت عرق نشسته است. او به سمت کلیدهای کولر می‌رود. آن را یک شماره پایین‌تر می‌زند.
کیف اداره را روی میز می‌گذارد.
به طرفم می‌آید. خم می‌شود. دست‌های چروکیده‌ام را در دستانش می‌گیرد. لب‌های گرم خود را روی دست‌ سردم می‌گذارد. آن را می‌بوسد.

🌺نگاه محبت‌آمیز او به من، خون تازه به رگ‌هایم می‌رساند. نگاهش را می‌شناسم. روزی که از مطب دکتر مرا به خانه رساند اشک در چشمانش حلقه زد. همراه با بُغض گفت: « مادر چین‌های ریز و درشت روی دست و صورتت را که می‌بینم، تمام خاطرات کودکی تا بزرگسالی و زحماتت پیش چشمانم زنده می‌شود. »

🌸فاطمه، محسن و علی چنان غرق تماشایِ ما شده‌اند، گویی به زیباترین تابلوی جهان نگاه می‌کنند.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

روزهای تنهایی


 

❌ستاره معلم بازنشسته است. بچه زیاد دوست نداشت. یک دختر خدا به آن‌ها داد، همه زندگی‌اش را به پای او ریخت. زندگی شیرینی داشت.

🔻دخترش فرانک دانشگاه رفت. ازدواج کرد. بعد هم با همسرش برای درس و زندگی راهی دیار غربت شدند.

⭕️این انتخابی بود که خودشان کردند. حتی به روزهای تنهایی‌شان فکر کرده بودند.
خانه سالمندان جای خوبی برای دوران پیری و تنهایی آن‌هاست.

💯غافل از این بودند که مهر مادر و فرزندی قدیمی نمی‌شود. زمانه اینگونه آن‌ها را از هم جدا می‌کند تا جایی که در حسرت آغوش کشیدن حتی چند دقیقه‌ای فرزندش می‌سوزد.

✅ خانواده‌هایی که تن به تک‌فرزندی و نهایتاً دو فرزند می‌دهند باید منتظر زندگی در سرای سالمندان باشند.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

برخورد پدرانه با نیروها


🍃آقا مصطفی فرمانده گردان مان بود. همیشه جلوتر از نیروهایش بود. صبح گاه هایی که برقرار می‌کرد به دل می چسبید. هر روز قبل از همه بیدار بود. همه را به خط می‌کرد و جلوتر از همه می‌دوید و می‌خواند:
«آی عاقلا آی عاقلا بیاید بیرون از خونه
ما رو تماشا بکنید به ما می‌گن دیونه از کوچیکیم تا به حالا یه دوست خوبی داشتم
به پای این دوست خوبم، زندگی مو گذاشتم… »

☘️وقتی هم قبل از عملیات بدر، در هور مشغول تمرین بلم سواری می‌کردیم، جانش بود و بچه هایش. به اندازه تک تک بچه ها راه می‌رفت و کار می‌کرد. موقع به آب انداختن قایق ها اولین نفر توی آب بود. اصلا تا وقتی خودش بود، نمی‌گذاشت نیروهایش خیس شوند. با آنکه خستگی و سرما امانش را می‌برید، چفیه‌اش را دور سرش می‌بست و تا ابروهایش پائین می‌کشید؛ اما دم نمی‌زد.

📚مربع های قرمز ؛ خاطرات شفاهی حاج حسین یکتا، نوشته زینب عرفانیان،  صفحات ۱۵۸-۱۵۹ و ۱۶۱

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

زیادی به حرف دل گوش دادن

 

❌هر کار دلش می‌خواست می‌کرد.
❌هر جا دلش می‌خواست می‌رفت.
❌هر چه دلش می‌خواست می‌گفت.
❌هر جور دلش می‌خواست می‌پوشید.

‼️هر وقت به او اعتراض می‌کردی، عصبانی می‌شد و می‌گفت: «به تو چه! دلم می‌خواد. »

💯وقتی یک نفر همیشه به حرف دلش گوش کند. هر کاری که دلش می‌خواهد انجام دهد، بنده نفسش می‌شود. نفس او حاکم و معبود وجودش می‌شود.

🔥هواپرست کارش به جایی می‌رسد که چشم او حقیقت را نمی‌بیند. گوش او حرف حق را نمی‌شنود. دل او درک و بصیرت ندارد.

✨أفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَی عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یَهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ؛ آیا دیدى کسى را که معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهى ‏(بر این که شایسته هدایت ‏نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده اى افکنده است؟! چه کسى مى تواند غیر از خدا او را هدایت کند؟! آیا متذکر نمى شوید؟!  

📖سوره‌جاثیه، آیه۲۳.

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

هیچ چی همبازی نمیشه!

💥مامان خانم! 
آقای پدر! 
حواستان هست که هرقدر هم برای بچه‌ها اسباب بازی تهیه کنید باز هم جای خالی همبازی و وقت گذرونی، با خودتان را پرنمی‌کنه؟

💯بچه‌ها درهرسنی که باشند، نیازمند گروه همسالان شان هستند. 

❌از این نیازشان غافل نباشیم. 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

تقویت اقتصاد ملی


🍃توی سردشت ماشین اکبر رفته بود روی مین. راننده شهید شده بود و اکبر هم چند تا از دندان ها و فکش آسیب دیده بود.

🌸توی بیمارستان بستری بود. یک بار عملش کرده بودند؛ اما فکش کج جوش خورده بود. پزشک ها می گفتند باید دوباره عمل شود؛ اما خودش زیر بار نمی رفت.

☘️گفتم: «چرا نمی خواهی عمل کنی؟ »

🌾گفت: «فعلا کشور در شرایط جنگی است و بیمارستان ها با کمبود مواجه هستند. فعلا ضرورت ندارد. اگر زنده ماندم بماند برای بعد از جنگ. »

راوی: ولی الله جعفری؛ داماد خانواده

📚 شهید اکبر غلام پور ، نویسنده: زهرا حسینی مهر آبادی،صفحه ۴۰ ؛ خاطره ۳۱

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte